زندگی همون زندگی هست!و پنج حرف هست!!
وقتی یه روز.......... 
با حوصله دونه به دونه کلمه ی زندگی رو شمردم و جست و جو کردم!
دیدم از حروف ج ه ن م تشکیل شده نه از زن د گ ی !!
به چشم گفتم: چرا همه جا رو تار می بینم؟! چشم: من با تو قهرم! گفتم: آخه چرا؟!
چشم: برو از گوش ات بپرس!! به گوش گفتم: چرا صدای زنگ رو نشنیدم؟! گوش: من با تو قهرم!!
گفتم: آخه چرا ؟! چی شده ؟! خواستم بلند شم دیدم توان ندارم!!! به پا گفتم: تو هم با من قهری؟! .........جوابی نداد!!!
دست لبخند تلخی زد گفت: اون واسه همیشه خوابیده!! دیگه چیزی نمونده من هم مثل اون فلج شم!!
به دست گفتم: لااقل تو بگو چی شده؟! دست گفت: برو از زبان ات بپرس! زبان ام همینطور می گریست!!........... به زبان گفتم: لااقل یه کلمه بگو چی شده؟! زبان گفت: واقعآ می خوای بدونی ؟!
گفتم: آری... آری.... آری..... می خوام بدونم چه بلایی سر وجود ام اومده که به این روز افتاده!
زبان به چشم گفت: بـــگـــو چشم: تو فریبم دادی! وادارم کردی که چیزای نا محرم و پلید رو ببینم!! حالا دیگه دنیا رو تار می بینم!!
زبان به گوش گفت: بــگـــو گوش: گوشهام از حرف های ناشایست و تهمت های مردم سنگین شده!
دست: دستم همیشه بوی پول حرووم و جعل امضا و چک بی محل میده!! می دونی چه بلای سر پاهات اومده؟!
گفتم: نـــــــــــــــه!
زبان: آخرین گناه ات رو به یاد میاری؟! گفتم: نه؟!!
زبان: دیروز جلوی اون دختر بچه ی یتیم روزه خواری کردی!! و به جای کمک مالی به برادر مریض اش لگد زدی!!!
دست: اون آخرین گناه ات باعث شد اون ۲ تا پاها واسه همیشه فلج شن!!...
به زبان گفتم: پشیمونم........ پشیمونم........... پشیمونــم..... می تونی کمکم کنی!...........
زبان گفت: نه !! ولی کلمه ی نجات تو
چشم: ت
گوش: و
دست: ب
زبان: ه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳:۴۳ صبح ۳۰ مهر ۸۵

درخت: اسم من درخت هست!
سیب: من کیستم؟!
درخت: سیب! اسمت سیب هست!
سیب: سیب.... چه زیباست! .. آره چه اسم زیبایی هست! کی این اسم رو واسه من انتخاب کرده؟!
درخت: پروردگار!... اون تو رو آفریده
سیب: پروردگار کیست؟!کجاست؟!
درخت: نمی دانم!یعنی هیچ کس درست نمی دونه!! ولی میگن اون بالا بالا هاست! فقط می تونم بگم من و تو رو او آفریده!
سیب: پس چرا تو رو خیلی بزرگ آفریده! ولی من رو کوچیک آفریده؟!!
درخت: آه!... تو داری اشتباهی می کنی! من هم اول مثل تو کوچیک بودم! حتی کوچیک تر از تو بودم!!!
سیب لبخند زد گفت: پس یعنی من بعد بزرگ می شم مثل تو؟!
درخت: نه! تو می میری!! ولی قلب ات زنده می مونه!!
سیب: آه! نه !! .... راستی گفتی قلبم؟! اون کجاست و کیست؟!
درخت: اون الان توی تن توست! اسمش دانه هست! من اول دانه بودم بعد شدم درخت!
سیب: آهان! پس من یه روزی مثل تو بزرگ بودم!و یه درخت بودم؟!
درخت: آری!
سیب: پس من پروردگار را شناختم! درسته اون رو ندیدم! ولی فهمیدم اون خیلی مهربان و بخشنده هست!
درخت: آری.. من هم اکنون دستام یعنی شاخه هام را به طرف پروردگار دراز میکنم هر روز شکر گذاری می کنم!
سیب به پروردگار گفت: ای پروردگار! من از تو سپاس گذارم! دوست دارم بازم درخت شم! بازم با کشیدن دست هام به طرفت سپاس گذاری کنم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۸۵/۷/۲۴ ۴:۲۳صبح

