تبليغاتX
دست نوشته های مرموز

دست نوشته های مرموز

از تنهایی دغدغه هام رو می نویسم
محمد رضا
|+|
نوشته شده توسط مانی مرموز در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:45
زندگی یا جهنم ؟!؟
من تا حالا فکر می کردم........

زندگی همون زندگی هست!و پنج حرف هست!!

وقتی یه روز..........                                                                

با حوصله دونه به دونه  کلمه ی زندگی رو شمردم و جست و جو کردم!

دیدم از حروف   ج ه ن م   تشکیل شده نه از   زن د گ ی !!

|+|
نوشته شده توسط مانی مرموز در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:31
توبه
یه روزی بیدار شدم.....احساس کردم نوری به چشمم می خورد ولی خوب نمی دیدم!  گفتم چطور ظهر شده ولی صدای زنگ ساعت رو نشنیدم؟! ساعت رو هم خوب نمی دیدم!! همه جا رو تار می دیدم!!!.........

به چشم گفتم: چرا همه جا رو تار می بینم؟!     چشم: من با تو قهرم!           گفتم: آخه چرا؟!

چشم: برو از گوش ات بپرس!!          به گوش گفتم: چرا صدای زنگ رو نشنیدم؟!    گوش: من با تو قهرم!!

گفتم: آخه چرا ؟! چی شده ؟!          خواستم بلند شم دیدم توان ندارم!!!           به پا گفتم: تو هم با من قهری؟!                     .........جوابی نداد!!!

دست لبخند تلخی زد گفت: اون واسه همیشه خوابیده!! دیگه چیزی نمونده من هم مثل اون فلج شم!!

به دست گفتم: لااقل تو بگو چی شده؟!       دست گفت: برو از زبان ات بپرس!     زبان ام همینطور می گریست!!...........             به زبان گفتم: لااقل یه کلمه بگو چی شده؟!      زبان گفت: واقعآ می خوای بدونی ؟!

گفتم: آری... آری.... آری..... می خوام بدونم چه بلایی سر وجود ام اومده که به این روز افتاده!

زبان به چشم گفت: بـــگـــو    چشم: تو فریبم دادی! وادارم کردی که چیزای نا محرم و پلید رو ببینم!! حالا دیگه دنیا رو تار می بینم!!

زبان به گوش گفت: بــگـــو     گوش: گوشهام از حرف های ناشایست و تهمت های مردم سنگین شده!

دست: دستم همیشه بوی پول حرووم و  جعل امضا و چک بی محل میده!!       می دونی چه بلای سر پاهات اومده؟!

گفتم: نـــــــــــــــه!

زبان: آخرین گناه ات رو به یاد میاری؟!     گفتم:  نه؟!!

زبان: دیروز جلوی اون دختر بچه ی یتیم  روزه خواری کردی!! و به جای کمک مالی به برادر مریض اش  لگد زدی!!!

دست: اون آخرین گناه ات باعث شد اون ۲ تا پاها واسه همیشه فلج شن!!...

به زبان گفتم: پشیمونم........ پشیمونم........... پشیمونــم..... می تونی کمکم کنی!...........

زبان گفت: نه !! ولی کلمه ی نجات تو

چشم:  ت

گوش:  و

دست:  ب

زبان:   ه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳:۴۳ صبح    ۳۰ مهر ۸۵

|+|
نوشته شده توسط مانی مرموز در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 0:33
گفتگوی یه سیب با درخت!
سیب به درخت گفت: تو کیستی؟!


درخت: اسم من درخت هست!


سیب: من کیستم؟!


درخت: سیب! اسمت سیب هست!


سیب: سیب.... چه زیباست! .. آره چه اسم زیبایی هست! کی این اسم رو واسه من انتخاب کرده؟!


درخت: پروردگار!... اون تو رو آفریده


سیب: پروردگار کیست؟!کجاست؟!


درخت: نمی دانم!یعنی هیچ کس درست نمی دونه!! ولی میگن اون بالا بالا هاست! فقط می تونم بگم من و تو رو او آفریده!


سیب: پس چرا تو رو خیلی بزرگ آفریده! ولی من رو کوچیک آفریده؟!!


درخت: آه!... تو داری اشتباهی می کنی! من هم اول مثل تو کوچیک بودم! حتی کوچیک تر از تو بودم!!!


سیب لبخند زد گفت: پس یعنی من بعد بزرگ می شم مثل تو؟!


درخت: نه! تو می میری!! ولی قلب ات زنده می مونه!!


سیب: آه! نه !! .... راستی گفتی قلبم؟! اون کجاست و کیست؟!


درخت: اون الان توی تن توست! اسمش دانه هست! من اول دانه بودم بعد شدم درخت!


سیب: آهان! پس من یه روزی مثل تو بزرگ بودم!و یه درخت بودم؟!


درخت: آری!


سیب: پس من پروردگار را شناختم! درسته اون رو ندیدم! ولی فهمیدم اون خیلی مهربان و بخشنده هست!


درخت: آری.. من هم اکنون دستام یعنی شاخه هام را به طرف پروردگار دراز میکنم هر روز شکر گذاری می کنم!


سیب به پروردگار گفت: ای پروردگار! من از تو سپاس گذارم! دوست دارم بازم درخت شم! بازم  با کشیدن دست هام به طرفت سپاس گذاری کنم!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


۸۵/۷/۲۴ ۴:۲۳صبح

|+|
نوشته شده توسط مانی مرموز در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 0:3